دیروز اومدم خونه فردا هم برمیگردم خوابگاه! اومدم یعنی کارامو بکنم مانتو هام که میخواستم بیارم خونه بشورم یادم رفت جا موندن!! :| دوشنبه هم یه اردو فرهنگی داشتیم که به شدت فوق العااااااااده ای خوب بود و خوش گذشته با استادای عشق جان و اکیپ پایه ی خودمون! ولی خب حقیقتا الان حس تعریف کردنش نمیاد!
اومدم خونه رفتم اتاقم و در کمال بهت و ناباوری دیدم کاکتوسم مرده.. به کاکتوسم خیلی عشق داشتم.. هفته ی پیش که قبل رفتنم بهش آب دادم سالم بود، حالا که دیدمش، حتی خشک هم نشده، مرده... یه جور متفاوتی عشق بود واسم این کاکتوس، یه جوری که فقط خودم میدونمش... فکر کرد فراموشش کردم که یهو اینجوری مرد.. حسش میکنم.. احساس گناه میکنم تو رفتنش، دلم خیلی شکست...
با آرجانم حرف میزدیم که رفت یه کاری داشت بیاد و نیومد. زنگ و پیام هم جواب نداد. منم کارش دارم. چه وضعیه که من همه حرفام مونده آخه